‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۱۴

خاطره می نویسم

ماه پیش بود که یکی ار رفقا برام تعریف کرد که سر ِیک کل کل مسخره با یکی دیگه از دوستاش دفترچه خاطراتشو پاره کرده ,دقیقن یادم نیست ,شاید هم گفت آتیش زده!
منم یه زمانی خاطره می نوشتم.وقتی که 12-13 سالم بود. ولی همه رو ریختم دور. کاش ادامه می دادم به نوشتن. الان خیلی دلم می خواد که بخونم که اون دوران که در اون سن و سال بودم  دنیا رو چطور می دیدم؟ نظرم درباره اطرافم چی بوده؟ از چه چیزهایی خوشحال می شدم و از چه چیزهایی حالم گرفته می شد؟ اصلن درباره چی می نوشته بودم؟
این شد که از نو شروع کردم به نوشتن

پنجشنبه، آذر ۴

طرح اجرا می کنیم



ساعتي در نمايشگاه شيريني

دوست عزيزم ، "كيهان " ، در نمايشگاه ِ خوراكي و شيريني و شكلات همدان غرفه گرفته. امروز كه چهار آذر بود ، هم براي ديدن دوستم و غرفه اش ، و هم براي ديدن نمايشگاه رفتم. راستش از دوره دبيرستان پاي توي نمايشگاه شهرمان نگذاشته بودم. وقتي رسيدم كاشف به عمل آمد كه سه نمايشگاه هم زمان با هم برگزار مي شود. اول طبقه هم كف ِ نمايشگاه را سريع رد كردم تا به غرفه ي دوستم برم. سر راه پله با اين كه شلوغ بود ، سياه ريش ِمشكي پوش ِ چارشانه اي توي چشم ميزد. معلوم بود كه از حراست نمايشگاه ست. دوستم و غرفه اش رو كه ديدم دوباره رفتم طبقه بالا تا ببينم اون جا چه خبره. نمايشگاه لوازم آرايشي و لباس و كادو و اين طور چيزا بود. اين بار كه مي خواستم  برم پايين ،پله ها خلوت بود . همان برادر كذايي جلومو گرفت و گفت كه " شما با خانواده تشريف آوردين ؟ ". من هم گفتم كه " نه ". بعد گفت : " طرح اجرا مي كنيم. بفرماييد بيرون. ببخشيد ".


همين !

مناظره

سوم آذر ، در ادامه ي سريال ِ مناظره هاي زيباكلام – روان بخش ، اين دو چهارشنبه در دانشگاه بوعلي بودند. اين بار با موضوع " فلسطين ؛ منفعت اسلام يا مصلحت ايران ".
خبرش را مفصلا جاي ديگه مي شه خواند. كلن برنامه ي گرم و خوبي بود. فقط چند خط از حاشيه ها مي نويسم :
- روان بخش سردبير هفته نامه ي " پرتو سخن " – ارگان موسسه ي آيت الله مصباح است.
- برنامه قرار بود ساعت يك . نيم شروع بشه و دو و 20 دقيقه شروع شد. مجريه برنامه چند بار قبل از آمدن زيباكلام ، روي تاخيرش مانور داد. هي مي گفت : " دكتر در دانشگاه نيست" ، " به همدان نرسيده اند " ، " الان رفت سلف و … " . زيبا كلام و روانبخش با هم وارد شدند. زيباكلام گفت كه وقتي به دانشگاه رسيده ، روانبخش هنوز نرسيده بود. كه روانبخش هم اين حرف رو تاييد كرد.
- اين برنامه از طرف بسيج دانشگاه بود .
- مجري برنامه هر چند دقيقه يك بار جريان حرف ها را قطع مي كرد و از آيت الله خميني درباره ي لزوم حمايت از فلسطين جنگ با اسراييل جمله مي خواند.
- آخر جلسه يكي ار نمايندگان بسيج كه براي پرسيدن سوال پشت تريبون رفته بود، به زيباكلام گفت : بهتر بود با حميد ماهي صفت براي شما مناظره مي گذاشتيم !
- اين از معدود جاهايي بود كه ديدم جمعيت دختر ها در سالن در اقليت بود. يك سوم يا حتا يك چهارم جمعيت حاضر در سالن را دختر ها تشكيل مي دادند.

شنبه، مرداد ۱۶

چه تصادفي!!

تاملات نيمه دودي يه پست گذاشته بود كه : وقتي نمردم

من ام يادم آمد كه ...

طي اين دو سه سالي كه پشت فرمان نشستم ، تا به حال تصادف نكرده بودم، هر چند اگه آهسته بري ، آهسته بياي تا گرگه شاخت نزنه در هر صورت گرگه شاخشو مي زنه. اما!

اما هفته پيش،يعني دو روز اول هفته سه بار تصادف كردم !

اوليش كه چيز خاصي نبود. تصادف بود !

دومي توي ميرزاده عشقي يه پژو زد به آينه ي من. كه طبيعتن من مقصر نبودم.

اما سومي . سر ظهر بود. خلوت بود. پامو گذاشته بودم رو گاز و مي رفتم . تووي شكريه بود .

داشتم همين طور مي رفتم كه ديدم يه 206 پارك كرد كنار. بعد موتوري پشت سرش اومد جلوي من كه از كنار پژو رد شه. من به موتوريه نگاه مي كردم كه نزنم بهش. از كنارش رد شدم از كنار موتوري رد شدم. يعني اصلن به چيزي فكر نمي كردم.

بعد جلو رو دوباره نگاه كردم. ديدم سر يه بريدگي يه 206 خاكستري ترمز زد كه دور بزنه.

ترمز او همان ، و ترمز من همان، و بي خيالي من همان ، و تصادف ما دو تا همان !!!!!!!!

تمام اين ماجرا شايد 5-6 ثانيه بيشتر طول نكشيد.

چيزي كه الان براي خودم جالبه اينه كه قبل از تصادف، يه حسي داشتم كه الان ميخاد تصادف بشه !!

تووي هپروت سير مي كردم . اصلن و اصلن به چيزي فكر نمي كردم. در بي حسي تمام . از آن لحظه هاي ناب بود! گاز مي دادم و مي رفتم.